X
تبلیغات
سخنان بزرگان ایران و جهان
سخنان بزرگان ایران و جهان
باید زیاد مطالعه کنید تا بدانید که هیچ نمی دانید.مونتسکو

 
تاريخ : شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392



ارسال توسط کیمیای امید
 
تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392
در خواب دیدم که با خداوند مصاحبه ای دارم.

خداوند از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟

پاسخ دادم : اگر شما وقت داشته باشید.

او لبخند زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است.

چه سئوالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟

من سئوال کردم: چه چیزی در آدم ها شما را بیشتر متعجب می کند؟

او جواب داد:

این که از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند...

این که سلامت خود را به خاطر به دست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامت از دست رفته را دوباره بازیابند...

این که با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند...

این که به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.



ادامه مطلب...
ارسال توسط کیمیای امید
 
تاريخ : شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392



ارسال توسط کیمیای امید
 
تاريخ : دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392
در ۱۵ سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم. 

در ۲۰ سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود. 

در ۲۵ سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند.
در ۳۰ سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن. 

در ۳۵ سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود می سازد. 

در ۴۰ سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم. 

در ۴۵ سالگی یاد گرفتم که ۱۰ درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و ۹۰ درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند. 

در ۵۰ سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بد ترین دشمن وی است. 

در ۵۵ سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب. 

در ۶۰ سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید. 

در ۶۵ سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز که میل دارد بخورد.
در ۷۰ سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است.
در ۷۵ سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است ، به رشد وکمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود. 

در ۸۰ سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است. 

در ۸۵ سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.



ارسال توسط کیمیای امید
 
تاريخ : سه شنبه دهم اردیبهشت 1392

برای مادر واژه ایی زیباتر از فداکار نمی توان یافت( ارد بزرگ)



ارسال توسط کیمیای امید
 
تاريخ : جمعه بیست و سوم فروردین 1392



ارسال توسط کیمیای امید
 
تاريخ : سه شنبه بیستم فروردین 1392
این مطلب بخشی از یکی از نامه‌های نادر ابراهیمی به همسرش است
توصیه می شود که همه زوج‌ها این نامه را چندین بار و نه به‌ تنهایی که
با هم و در کنار یکدیگر ‌بخوانند.
نادر ابراهیمی داستان‌نویس معاصر ایرانی است.

او علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه ، در زمینه‌های

فیلم‌سازی ، ترانه‌سرایی ، ترجمه ، و روزنامه‌نگاری نیز فعالیت کرده ‌است.


بیا متفاوت باشیم...

همسفر!
در این راه طولانی که ما بی‌خبریم
و چون باد می‌گذرد
بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند
خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا
مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویاهامان یکی.
هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است
عزیز من!
دو نفر که عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است،
واجب نیست که هردو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه،
رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که
یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافیاست.
عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما،
این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .
من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه
در محو و نابود شدن یکی در دیگری.





ادامه مطلب...
ارسال توسط کیمیای امید
 
تاريخ : شنبه هفدهم فروردین 1392
فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند. او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است.کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی دوستی که از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای که از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.

ارسال توسط کیمیای امید
 
تاريخ : شنبه هفدهم فروردین 1392

اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد از این فرصت به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم.شاید تمام آنچه را که فکر می کنم بازگو نمی کردم ، بلکه تأمل می کردم بر تمام آنچه که بازگو می کنم. چیزها را نه بر مبنای ارزش آنها که بر مبنای معنای آنها ارزش گذاری می کردم. کم می خوابیدم. بیشتر رؤیاپردازی می کردم، در حالیکه می دانستم که هر دقیقه ای که چشمانمان را می بندم، ۶۰ ثانیه نور را از دست می دهم.به رفتن ادامه می دادم آن هنگام که دیگران مانع می شوند. بیدار می ماندم آن هنگام که دیگران می خوابند. گوش می دادم هنگامی که دیگران سخن می گویند و با تمام وجود از بستنی شکلاتی لذت می بردم.اگر خداوند به من کمی زندگی می داد، به سادگی لباس می پوشیدم، صورتم را به سوی خورشید می کردم و روحم را عریان می کردم.خدای من، اگر قلبی داشتم نفرتم را بر یخ می نوشتم و منتظر طلوع خورشید می شدم. با اشک هایم گل های رز را آب می دادم تا درد خارها و بوسه ی گلبرگهایشان را احساس کنم.خدای من، اگر کمی دیگر زنده بودم نمی گذاشتم روزی بگذرد بی آنکه به مردم بگویم که چقدرعاشق آنم که عاشقشان باشم. هر مرد و زنی را متقاعد می کردم که محبوبان منند و همواره عاشق عشق زندگی می کردم.به کودکان بال می دادم امَا به آنها اجازه می دادم که خودشان پرواز کنند. به سالخوردگان می آموختم که مرگ نه در اثر پیری که در اثر فراموشی فرا می رسد.
آه انسان ها، من این همه را از شما آموخته ام. من آموخته ام که همه می‌خواهند بر فراز قله‌ی کوه زندگی کنند و فراموش کرده‌اند مهم صعود از کوه است. شادی واقعی ، درکِ عظمت کوه است.یاد گرفته‌ام وقتی نوزادی انگشت شست پدر را در مشت می‌فشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند. یاد گرفته‌ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده‌ای را از جا بلند کند.از شما من جیزهای بسیار آموخته ام که شاید دیگر استفاده ی زیادی نداشته باشند چرا که زمانی که آنها را در این چمدان جای می دهم، باید با تلخ کامی بمیرم.
گابریل گارسیا مارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست و می‌داند عمر زیادی برایش باقی نیست.بخوانید چگونه در بخشی از یک نامه‌ی کوتاه جملاتی چنین زیبا می گوید :
اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت. … .



ارسال توسط کیمیای امید
 
تاريخ : شنبه هفدهم فروردین 1392
بخشی از کتاب بابا لنگ دراز اثر جین وبستر
از نامه های بابا لنگ دراز به جودی ابوت

جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند. دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت وزمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. …

جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم.




ارسال توسط کیمیای امید
 
تاريخ : شنبه هفدهم فروردین 1392
مرگ تدریجی شاعر : پابلو نرودا

برگردان :احمد شاملو

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برد ه‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.




ادامه مطلب...
ارسال توسط کیمیای امید
 
تاريخ : چهارشنبه هفتم فروردین 1392



ارسال توسط کیمیای امید
 
تاريخ : سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391

مردی که زن می گیرد، پرنده ای است که بال او را قطع می کنند و زنی که شوهر می کند، پرنده ای است که پر در می اورد.ساموئل اسمایلز

بشر، دارای قدرت های گوناگونی است که به موجب عادت ، بهره بردن از ان ها را رها کرده است.ویلیام جیمز

اگر هر خانواده ی می توانست کتابخانه ی کوچکی داشته باشد، زندگی اجتماعی ما دستخوش دگرگونی بزرگی می شد.اوریزن ماردن

 



ادامه مطلب...
ارسال توسط کیمیای امید
 
تاريخ : سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391



ارسال توسط کیمیای امید
 
تاريخ : سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391

خوشبختی مانند تلفن است، اگر دیگران نداشته باشند به دردمان نمی خورد.انتونی رابینز

زینت زنان برای حسود کردن یکدیگر است، و گرنه مردان به روی خوب و خوی نیکوی زنان دل می بندند نه به زینت آنان.محمدحجازی


مرد، موجودی است ذاتا عاشق آزادی ، هنگامی که پس از ازدواج آزادی از تو گرفته می شود، فکر می کند مرد بدبختی است.مارگریت فوسکاف



ادامه مطلب...
ارسال توسط کیمیای امید
 
تاريخ : جمعه هجدهم اسفند 1391



ارسال توسط کیمیای امید
 
تاريخ : دوشنبه چهاردهم اسفند 1391



ارسال توسط کیمیای امید
 
تاريخ : شنبه دوازدهم اسفند 1391

مردم از هیچ چیز به اندازه مسوولیت وحشت ندارند؛ با این وجود، هیچ چیز به اندازه مسوولیت در دنیا باعث پیشرفت انسان نمیشود.فرانک کرین

شکست نتیجه خوداری کردن از انجام عملی ( مثلا زدن یک تلفن ، رفتن یک کیلومتر راه یا اظهار عشق و محبت ) است.انتونی رابینز

شما نمی توانید با تنفر داشتن از دیگری خودتان را به خدا نزدیک کنید، چه معتقد باشید که این خشم بجاست و یا نه. رابطه میان روح که شما هستید و خدا براساس عشق است و جائیکه عشق پاک وجود دارد، هیچ جایی برای هیچ نوع خشمی وجود ندارد.سری هارولدکلمپ



ادامه مطلب...
ارسال توسط کیمیای امید
 
تاريخ : یکشنبه ششم اسفند 1391



ارسال توسط کیمیای امید
 
تاريخ : یکشنبه ششم اسفند 1391


در ادامه ...



ادامه مطلب...
ارسال توسط کیمیای امید

اسلایدر